سلام مهربان ,;'*_*',,Hi My MeLLoW

سلام من به خورشید و ستاره *سلام من به قلبی پاره پاره *سلام من به تو ای مهربان دوست *ببین عشقم چه زیبا و چه نیکوست *سلام من به هر چیزی که خوب است *به خورشیدی *به خورشیدی که هنگام غروب است

+ تابستان

تابستان
 انعکاس سرخ گیلاس و سبزی سایه بود
 انعکاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر
 به کنار هر گلی که می رسیدم
 می خواستم تمام پروانه های جهان را خبر کنم
 بر شاخه ها می نشستم
و سرود سبز سوت و سکوت را
 برای جوجه های کوچک گنجشک می خواندم
 تا مادر بزرگ بیاید
 و از بیم سقوط و سستی شاخه بگوید
 تابستان کودکی ام تنها
 با گیلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا می گرفت
وقتی که می خندید

: امین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱ تیر ۱۳۸٧


+ سلام تابستان

هورااولین روزتابستان ٨٧ مبارک!هورا

: امین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱ تیر ۱۳۸٧


+ تفاوت های احساسی بین زن و مرد…

یکی از مواردیکه همیشه گریبانگیر دخترها و پسرها بوده است عدم درک تفاوتهای احساسی بین آنها می باشد.دخترها می خواهند بدانند که چرا مردها اینقدر سردند!واحساس توی مخشان نمیرود!…پسرها هم میخواهند بدانند که چرا دختر ها منطقی تر نمیشوند و همش با احساسات زندگی میکنند!…این مورد یک مبحث فوق العاده پیچیده روانشناسی میباشد.من برای قابل درک شدن آن مجبور شدم مسائل را ساده کنم امیدوارم که توانسته باشم با اینکار مفهوم علمی آن را برسانم….

اصل روانشناسی:
زن و مرد از نظر بار احساسی دارای گرایشات و تفاوتهای مختلفی هستند.منحنی سینوسی احساسات در زنها و مردها تغییرات زیادی دارد و امکان مقایسه این دو با هم نیست!
مورد تفاوت در ظرفهای احساسی آقایان و خانمهاست.این دو جنس از نظر بار های احساسی دارای تفاوتهای زیادی هستند.خیلی از مواردیکه زنها آن را بعنوان یک افت تلقی میکنند در واقع تبدیل ظرفیتی میباشد.اگر بخواهم بصورت ساده این مورد را برایتان توضیح بدهم باید بگویم که زنها دارای یک ظرف بسیار بزرگ احساسی میباشند که البته سوراخ است!خودتون رو هلاک هم که بکنین هرچی توش بریزین پر نمیشه!برای زنها شوهر و عشق براحتی 70% مسائل زندگی رو تشکیل میده بنابراین عمراً نباید از زنها انتظار داشت که آرامش داشته باشند.آنها یک بند نگران زندگیشان هستند چون شما خبر مرگتون مهمترین چیز یک زن هستید.این ظرف بزرگ سوراخ،در زندگی هر مردی هم اگر وجود داشت آن مرد را روی مسائل عاطفی حساس و زود رنج می کرد.شما اگر از دختری قدرت زنانگی وی را بگیرید دیگر از وی چیزی باقی نمی ماند!بخاطر وجود این ظرف بزرگ در زنها ،حل کردن 70% نیازشان تنها توسط یک عامل است:..توجه….در غیر اینصورت ظرف آنها اصلاً پر نمیشود.

اما در مورد آقایان مسئله فرق میکند.اگر از پسری قدرت مردانگی وی را بگیرید آنها اینقدر پوست کلفت هستند که در کمال پررویی ادامه حیات بدهند!!دلیلش اینست که آنها دارای
ظرفهای کوچک ولی متعددی هستند!این ظرفها برعکس خانمها بسرعت پر میشوند و بسرعت خالی میگردند!آقایان بطور 24 ساعته درگیر پر کردن این ظرفها هستند.ظرف عشق وقتی در آقایان پر میشود مرد شروع به پر کردن ظرف مثلاً کار میکند.وی دیگر بالا سر ظرف قبلی نمینشیند چون ظرفهای دیگری هم دارد.نکته اینجاست که زنها چون دارای ظرفهای بزرگی هستند، همینطوری عنر عنر بالای ظرفشون مینشینند.چون این ظرف مهمترین ظرف آنان است و باید اول و همواره این ظرف پر بشود...مکافات از اینجا ناشی میشود چون آنها همین انتظار را از مرد ها دارند!..اشتباه این است که آنها مردها را نیز مثل خود تصور میکنند.در مردها یک ظرف مهم وجود ندارد بلکه همه ظرفها باید پر شوند.مردها نمی توانند ظرفی را به ظرف دیگر ترجیح دهند..خانمها،توروخدا بگیرین چی میگم..امکانش نیست!!چون پر نشدن هر ظرف مساوی است با ناراحتی شدید عصبی!!!
در بیولوژیک هر مرد همه ظرفها دارای ارزش مساوی هستند.نکته فوق العاده مهم برای زنها این است که بدانند زمانیکه بار احساسی مرد به اصطلاح خودتان!کم میشود یعنی در واقع شما به بهترین نحو توانسته اید به وظیفه زنانگی خود عمل کنید!!چون توانسته اید ظرف یک مرد را پر کنید.در این زمان به اصطلاح مرد باکش پر شده و در نتیجه میرود سراغ سایر ظرفهای خالی…ولی متاسفانه شما فکر میکنین که اون دیگه دوستتون نداره!!!!!…چون مثلاً مثل قبل دورتون نمی چرخه!!یا ازتون خبر نمیگیره!! این یک طرز فکر غلط و مسموم است که تو کلتون رفته چون مرد کاملاً از شما بخاطر اینکارتون ممنون است…چون شما براش کاری کردین که بسادگی انجام نمیگرفته.اینجاست که شما این فاصله بین پر و خالی شدن ظرف رو بجای اینکه بخودتون برسین و مال خودتون باشین ، بی علاقگی تلفی میکنین و 2500 تا فکر چرت و پرت میاد تو مغزتون آخرش هم بهش میگین: تو من رو کمتر دوست داری!!!..یا خیلی احمقانه میگین رابطه جنسی باعث شد ازم دور بشه!!!در حالیکه اصلاً فکر نمیکنین شما قادر بودین ظرفهای وی رو کاملاً پر کنین…اینجا مرد هم کف میکنه که د بیا!!!جریان چیه؟؟.مگه من چیکار کردم؟من که خیلی دوستش دارم!!!
یک اخطار کاملاً جدی:
خانمها به هیچ وجه در نحوه پر و خالی شدن ظرفهای آقایون دستکاری یا فضولی نکنید…مثلاً خیلی احمقانه فکر نکنین که ظرف احساسات مرد رو کامل پر نکنین تا همیشه ریشش دست شما باشه!!..بدونین با انجام این کار بچه گانه مرد فکر میکنه که شما توانایی اینکار رو ندارید و در نتیجه :شما بسرعت مردتون رو از دست میدین!!..به اصطلاح ساده تر باید بگم که در اینصورت برای شما:… بازی تمومه. یعنی سلام بی سلام!

: امین ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۳۱ خرداد ۱۳۸٧


+ زیاد فکر نکنید!

سوال 1 : اگه شما زن حامله ای رو بشناسین که در حال حاضر هشت تا بچه ء کور و کچل معلول داره ، آیا موافقین این خانم سقط جنین بکنه که یه بچه ء دیگه به کور و کچلهای این دنیای لعنتی اضافه نشه؟

در ضمن لازم به ذکره که از هشت تا بچه ء این علیا مخدره ء محترمه ، سه تاشون کر و لال هستن و دو تاشون هم نابینا هستن و یکیشون هم عقب افتادگی ذهنی داره و خود خانم هم مبتلا به سیفلیس مزمن هست! ... به نظر شما بهتر نیست این خانم جنین رو مسقوط کنه؟

حالا بذارین سوال دوم رو مطرح کنم...

سوال 2 : اگه قرار باشه از بین سه تا کاندیدای زیر برای ریاست جمهوری یکی رو انتخاب کنین ، کدومشونه؟

الف - کاندیدای اول با سیاستمداران و سیاست بازان حقه باز و بدکاره و لجاره و قالتاق و مفت خور و بدنام ، بده بستون داره و اهل فال بینی و پیش گویی و استخاره و این مزخرفات هم هست... روزی 8 الی 10 لیوان مارتینی می خوره و هوف و هوف سیگار برگ می کشه

ب - کاندیدای دوم تا لنگ ظهر می خوابه ، تریاک می کشه و هر شب نیم بطر ویسکی روانه ء خندق بلا می کنه

پ - کاندیداری سوم یه قهرمان جنگه... گوشت نمی خوره ، سیگار نمی کشه... گاه گداری یه لیوان آبجو می خوره و اهل زن بازی و حقه بازی های دیگه هم نیست

شما کدوم یکی رو روانه ء کاخ ریاست جمهوری می کنین؟

خب! حالا تا به جوابها برسیم من یه مدت مکث می کنم تا فکراتون رو بکنین...

..........................

...................

............

......

و اما توضیحات :

الف - کاندیدای اول فرانکلین روزولت است (بود)

ب - کاندیدای دوم وینستون چرچیل است (بود)

پ - کاندیدای سوم آدولف هیتلر بود

در مورد سوال 1 هم اگه شما به سقط جنین اون علیا مخدره ء حامله جواب مثبت دادین ، از تولد بتهوون جلوگیری کردین!

نتیجه ء اخلاقی اینکه : زیاد با فکر کردن خودتون رو خسته نکنین! خیلی وقتا چیزایی که با تفکر ، صحیح تشخیص میدین ، غلط ترین راه هستن!

: امین ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۳٠ خرداد ۱۳۸٧


+ سلام!

سلام!     من دیگه آخرشم به خدا    الان 18 ساله که دارم درس میخونم.  فکر میکردم خودم اخر نویسندم!  اما حالا که میخوام بنویسم میبینم که همچینم کار آسونی نیستاااا. زبان یعنی نه که سخت باشه  ولی اصلا معلوم نیس این وبلاگ رو کسی میبینههه  نمیبینهههه؟!!  به هر حال   ما با اینکه همیشه بد آوردیم  ولی سعی میکنیم +بین باشیمنیشخند

پس فردا امتهان دارمناراحت  اونوقت من کله خراب ساعت 2 نصفه شب نشستم جلو ( نه پشت) کامپیوتر و .....

اگه تا قبل دهم تیر اینو خوندین واسم دعا کنید همه پاس شه  این 3تا امتهانم بدم میمونه یه پایاننامه که بعدش یه لگد بزنم زیر هر چی کتاب و امتهان و نمره و استاد و ....

فعلا برم یه خورده بچپونم تو مخم       مواظب خودتونو gf ها و bf هاتون باشین      فعلامژهقلبمژه

: امین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۳٠ خرداد ۱۳۸٧


+ رازی که زنها باید بدانند....

اکثراً در برخوردها نگاه سبب کشش میگردد ولی بمرور زمان و برخورد مداوم بین زن و مرد تاثیر آن از بین رفته و هویت جای آن را میگیرد.زنها معمولاً سعی میکنند با تعویض لباس و آرایش تغیراتی در خود بوجود بیاورند تا سبب کشش دیگران بسمت خود شوند…....خانمها ….زیبایی حق شماست و زیباترشدن هنر شما.ولی خدا وکیلی روزی 60کیلو کرم پودر و روژلب وهزارتا کوفت زهرمار دیگه از چهره شما چیزی بجز یک مداد شمعی نمیسازه!!!!…شما باید در فکر یک جذابیت دائمی باشید…این جذابیت چیزی بجز مکالمه نمی تونه باشه.خانم دومیرسن فرانسوی در نامه ای به دخترش نوشت: مبادا چیزی که برای شوهرت تعریف میکنی تکراری باشد…اشتباه نکنید!منظورم وراجی نیست! ..اگر می خواهید شوهرتان را اسیر کنید از ابراز احساسات غافل نشید…منظورم از احساسات I love you ، عسلم ، عزیزم بازی و رفتار کلیشه ای نیست…بلکه دقیقاً منظورم ابراز علاقه شما در لحظاتیست که تقارن جسمی دارید…و من نمیدونم چرا بجای اینکه با هم شروع به پرواز کنین خفه خون مرگ می گیرین و معاشقه رو تبدیل به یک عمل مکانیکی میکنید.
یکی از اشتباهات بزرگ زنان این است که فکر میکنند هرچه سربزیرتر باشند جذابتر ند!آنها حتی با شوهرانشان راحت نیستند چون میترسند میل طبیعی آنها نشانه کجروی تلقی گردد!!!!..خانمها اگر شوهری دارید که اینقدر بی فکر میباشد حتماً او را به روانپزشک معرفی کنید.من به همه زنان توصیه میکنم که این افکار قدیمی سر تا سر چرند رو از ذهنشون بیرون کنند و بدست خود باعث یکنواخت شدنشان برای همسرشان نشوند..خانمها ....آقایون هم گاهی دوست دارند خودشون رو لوس کنند!!روشون نمیشه بگن ولی 2 برابر زنها می خوان که نازشون رو بکشین!!

….بدونین همانطوری که آقایون وظیفه دارند با گفتار و نوازش ، شما رو برای معاشقه آماده کنند متقابلاً شما نیز وظیفه دارید محرک احساست وی بشوید..هرقدر که محبت قلبی شما به او زیاد باشد ولی همسرتون 2زار شادابی و نشاط هیجان از شما نبینه همه آن را به حساب بی علاقگی شما میذاره..هی نگین حس کنه ،حس کنه!
یه مدت که بگذره و چیزی نبینه فکر میکنه که داره اشتباه حس میکنه!!!بزرگترین راز حفظ محبت مردان این است که شوهر بداند همسرش از وی اقناع گشته و شما با نوازشهای طولانی به او بفهمانید که زمانی را که با وی گذراندید هرگز فراموش نمیکنید.خانم نیتون دوکلاس میگوید:زمانیکه احساساتم رو در روابط به شوهرم منتقل میکنم متوجه میشوم که او مرا میپرستد..یا در کتاب خاطرات لینکلن میبینیم که : همسرم در بستر به یک اسطوره تبدیل میشد…این رازیست که خانمها در صورت بکار بردن آن همسران موفقتری خواهند بود.هیچ مردی از زنش نوازش طلب نمیکند ولی شما اگه واقعاً دوستش دارید و به فکر زندگیتون هستید این کار رو انجام بدید..مردها بخاطر غرور دائم این مسئله رو پنهان میکنند ولی بدونین که این بهترین تاثیریست که شما بروی همسرتون از نظر عشق و علاقه میتونید بذارید…       نظر یادتون نره!

: امین ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳۸٧


+ عشق رمانتیک!

یکی از مواردیکه همواره تکرار شده و بصورت اپیدمی در آمده است مسئله دوست داشتن و عشق می باشد. متاسفانه عدم برقراری آزاد بین جنسیتها ، در نهایت تاثیراتی رو در جاهای دیگری خواهد گذاشت. مسئله محدودیت بی شمار برای زنان و همچنین ظرفهای بزرگ احساسی در آنان باعث می شود که این قطار توسط آنان از مسیر خارج گردد. اینکه زنها عامل تحریک قلمداد شوند و برای جلوگیری از به انحراف کشیده شدن سایرین ، سعی در کنترل ارتباطات زنان شود باعث می گردد، همواره پرده ای بین زنان و حقیقت شکل بگیرد. از طرف دیگر زنان دارای احساسات غالب بر منطق بیشتری نسبت به مردان هستند که نتیجه این هم تشکیل ابری غلیظ تر از خیال نسبت به مردان ، برای آنان می شود. اما علاوه بر این 2 عامل یک مسئله ای در ارتباط با آنان فراموش شده است. اینکه آنها در 9 سالگی به بلوغ می رسند و بمحض شروع دیگر خواهی بخاطر شرایط خانواده و اجتماع ارتباطات آنان قطع می گردد! آنها تا سنین 16 یا 17 سال بطور کل فراموش شده می باشند و هیچ پردازشی بر روی رفتار آنان نمی شود! در واقع شاید به تعبیری چون در این فاصله 7 یا 8 ساله دختران هنوز شکل نیافته اند و پسرها نیز بالغ نیستند اصلاً نیازی به تحلیل این دوره حس نشده است!! ولی به هرحال این خلاء فراموش شده زمانیست که دختران درگیر پالسهای دیگر خواهی هستند ولی به هیچ عنوان مفری برای ارتباط ندارند. در نتیجه در تنهایی خود مشغول شبیه سازی برای آینده و یافتن پاسخی برای تنهایی خود هستند ، آنهم در فرصتی چندین ساله !!! 3 مورد یاد شده بالا در واقع عواملیست که پی ریزی مالیخولیای احساسی فعلی را برای دختران رقم زده است!! در واقع احساسات برای زنها چیزی ارزشمند و قابل ستایش است اما فکر می کنم عوامل خارجی باعث شده شکل نرمال این مسئله از بین برود و آنها را وارد فضای هپروت و غبار آلود نماید!جائیکه زنده بودن با احساسات سنجیده می شود! دختران پس از طی این فاصله در اولین ارتباطات خود با پسرهای اطرافیان یا فامیل روبرو می گردند. پسرهائیکه تازه به سن بلوغ رسیده اند و فشارهای جنسی و دیگر خواهی آنان آغاز شده است. پسرهائیکه اکنون چیزی فراتر از فوتبال بازی سر کوچه می خواهند! آنها نیز اکنون برای اولین بار متوجه شده اند که تنها هستند! به نظر من تنهایی تصویر دقیق سن بلوغ است. پسرها آزادتر و تحریک پذیر تر از دختران هستند. آنها اکنون متوجه موجودی شده اند که تا بحال به آن توجهی نداشتند می خواهند دورش بچرخند، لمسش کنند ، باهاش حرف بزنند ، برای لحظاتی تصاحبش کنند ، ببوسندش و کلاً بفهمند چی توی مغز این پدیده می گذرد!

ادامه دارد...

...
ادامه مطلب
: امین ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳۸٧


+ ای کاش...

من درد در رگانم،حسرت در استخوانم،چیزی نظیر آتش،در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد،تا قطره ای

 به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوان خود ساغری زدم

آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب،تنهاترین حقیقتشان بود

احساس واقعیتشان بود

با نور و گرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود

با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان

حتی با نان خشکشان

و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند

افسوس که آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود

وآنان به عدل شیفته بودند و اکنون

با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم ،خون رگان خود را من

قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند

ای کاش می توانستم،یک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

و گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

وباورم کنند

ای کاش می توانستم.....

: امین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳۸٧


+ شرایط ازدواج

واقعاً فکر میکنین شما چه زمانی به شرایط ازدواج میرسید؟هرکسی یه حرفی میزنه و یه نظری میده اما تمام این نظرات ار عرفها و شرایط اجتماع نتیجه میگیره.بعضیها مسائل مادی رو وسط میکشند و بعضیها هم دنبال عشق میگردند.اما دید روانشناسی قضیه با تمام اینها فرق داره.یه مبحث کاملاً پیچیده که من سعی می کنم اون رو به زبان ساده بگم که قابل فهم باشه.

...
ادامه مطلب
: امین ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳۸٧


+ مهر

مهر میورزیم ......

 

جام دریا از شراب بوسه لبریز است......

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران......

                                                          خیال انگیز!

ما به قدر جام چشمان خود از افسون این خمخانه سرمستیم

در من این احساس

مهر می ورزیم

پس هستیم.

: امین ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳۸٧


+ ساده است

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را  آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن:
که دیگر نمی شناسمش
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم....


: امین ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; ٢٧ خرداد ۱۳۸٧


+ یه قصه

لای  درختا بود حس اینکه یه پری تو قاب یه دختر بود بد جورمخمو زده بود ...

لباس سر تا پا صورتی پوشیده بود ...

گفت که نمی خوای وارد بهشت بشی جوابش دادم بهشت بی حوری درد نمی خوره...

لبخندی زد...

تو علفا پر می زد ...

وارد بهشت اون  شدم هر چی جلو میرفتم اون دور تر می شد ...

بهش که رسیدم لبخندی نصیبم کرد ...

گفتم معرکه ای دختر ...

نفسام بلند شده بود رو علفا خوابیدیم نفسم که جا اومد گفت حالا وقتشه با بوسه ای دور شد داد زد می خوام زنم کنی بلند شدم گفتم پس کجا در رفتی گفت باید به دستم بیاری توی  رودخونه مدوید منم دنبالش ...

شرایط بهشت و نزدیکی به خدا و خوشبختی..........................

چند قدمی فاصله نداشتیم که تو آب افتاد بهش رسیدم طوریت که نشد ... نه...  بلندش کردم به سمت پرشیا رفتیم در حالی که دستش حلقه دور گردنم و تنش رو دستم بود گفت که اذیت نمی شی گفتم نه اینکه خیلی سنگینی ...

هنوز نرسیده بودیم که حس کردم شل شد...

دستاش از گردنم رها شد منم لبش رو بو سیدم و گفتم دیگه لوس نشو...

جوابی نداد ...

کمی نگران شدم تکونش دادم ...

وقتی فهمیدم موضوع جدیه بد جوری حول کرده بودم اشک تو چشام موج می زد خودمون رو به ماشین رسوندم...

رو صندلی جلو خوابوندمش دندهها رو پر کردم در حالی که با دستم مدام تکانش می دادم از زور اشک جولوم رو نمی دیدم ...

به جاده که رسیدیم تا 200 تا پر کرده بودم...از ایست پلیسم رد شدم که یه سمند دنبالم کرد خودمون رو به نزدیک ترین بیمارستان رسوندم در حالی که اون رو تو آغوش گرفته بودم به اورزانس رسوندمش که بلا فاصله به بخش مراقبت های ویژه بردنش خواستم با هاش برم که مانعم شدن مدام خدا خدا میکردم منو به بخش پذیرش فرستادن یارو اصلا عین خیالش نبود و دری وری میگفت که جریان رو اعتراف کنم  منم زدم بیرون که گفت هزینتون؟ حالم دست خودم نبود یقشو چسبیدم که مرتیکه زنم داره می میره ...

یه پیر مرده سعی می کرد آرومم کنه... دکتر به سمتم اومد که اینجا بیمارستانه و منم ولش کردم و یک چک سفید امضا تو صورتش زدم و گفتم هزینتو بنویس ...

پلیسم سر رسید که راننده یه پرشیا خودمو که معرفی کردم منو از پشت گرفتن منم یه  مشت راست تو صورتش خوابوندم که ولو شد در ماشینو بستم همه جمع شده بودن ...

سربازه ایست داد و من بی خیال رفتم تو... گریم راه افتاده بود با خدا خدا عرض سالنو میرفتم دیگه داشتم دیونه میشدم تازه یادم اومد که باید خبر بدم که کجاییم...

نیم ساعت بعد با اسلحه در حال بازداشت بودم که سر رسیدن ... چی شده جریان چیه ماشینو چرا دارن میبرن و...

منم مقاومت می کردم که حکم بازداشت ندارید و قاضیکشیک همراتون نیست.  اون مامور که زده بودم از راهنمایی بود وبنده خدا که جریان رو فهمید و علت سرعتم و درگیری با خودش چون پدر به اون گفته بود اگه خودت این شرایط رو داشتی چی میکردی ضمن عذر خواهی شخصی از من  رظایت داد و بازداشت منم منتفی شد...

همه که حالم رو درک می کردن چیزی نمی پرسیدن ... پدر خانومم سعی داشت آرومم کنه که چیزی نیست یکم حالش بد شده و ...

{ادامشو با گریه و خون دل مینویسم چون فقط این می تونه ارومم کنه}

علت رو تومور مغزی تشخیص دادن دکتره مستقیم به خودم گفت دیگه نای ایستادن نداشتم شونم رو گرفت :خیلی پیشرفت کرده کاری از دست ما بر نمیاد خدا صبرتون بده...

داغون شدم گوشه ای نشستم و دو دستم نا خوداگاه رو صورتم قفل شد ...

با هزار بد بختی رو سرش رفتم تاریک و روشن بود... فقط دستش رو گرفتم و گریه کردم ...

می خواستم تا ابد اونجا بشینم تختش رو خیس کرده بودم ...

فهمیدم که چشاش بازه از دیدن من انگار که همه چیز رو فهمید ...

اکسیژن رو کنار زد و لبخندی به من...

نمی تونستم تو این حال بمونم اشکهامو پاک کردم ولبخند تلخی بهش زدم که هق هق گریم راه افتاد ...

چشامون تو چشای هم قفل شده بود که نتونستم خودمو نگه دارم از ترس اینکه گریم رو ببینه رومو برگردوندم شیون پشت درحالم رو بدتر میکرد...

با نوازشی به دستم عشق رو از چشام تمنا میکرد ...

دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم داد زدم خدا ..........................

اخ که چه پشیمونم منو که میخواستن بیرون کنن نذاشتم اما با آمپولی نفهمیدم چی شد...

به هوش که اومدم همه رو سرم بودن و کیلویی به من وصل تا چشام باز شد منو تو آغوش گرفتن و با شیون گفتن که همه چیز تمام شد ...

بلند شدم...

واقعا دیونه شده بودم گفتم کجاست داد زدم کجاست... از زور گریه جلومو نمی دیدم...

تو آغوش باباش بودم که با گریه میگفت خودت رو کنترل کن...

تو سرد خونه بودیم ...

بالای سرش بودم جرئت کنار زدن پارچه رو نداشتم ...

گفتم که میخوام تنها باشم ولی توجهی نکردن داد زدم میخوام تنها باشم...

دستام رو پارچه می لرزید...

اونو که کنار زدم خدا حدا میکردم که اون نباشه...

سیل اشکام راه افتاده بود...

مثل این که خواب بود ولی یه خواب عمیق چشماش بسته بود لبخندی گوشه ی لبش نقش بسته بود ...

دوباره قفل کرده بودم ولی این بار دیگه رفع شدنی نبود ...

با تمام وجودم توی آغوش گرفتمش بدنش سرد بودصدای گریه هام بلند شده بود بد جور میلرزیدم ...

درآهسته کنار رفت صدام زدن/ داد زدم که میخوام تنها باشم ...

بالا رو نگاه کردم: آخه خدا چرا اون با تمام وجودم فریاد زدم ...

پدر دستش رو شونم بود دیگه باید بریم گفتم که تنهاش نمی زارم دستش رو کنار زدم دوباره اسرار کرد ولی مگه میشد ...

گفتم دیگه نمی خوام این جا بمونه توبغلم گرفتمش و بلندش کردم ...

از جلوی همه رد شدم رو صندلی جلو ماشین بابا گذاشتمش یارو داد زد کارهای ترخیص که گازش رو گرفتم ...

نمی دونستم کجا برم جولوم رو نمی دیدم تمام حواسم به اون بودمدام تکونش می دادم سرش روی شونه هاش رها شده بود ...

موبایلم دائم زنگ میخورد که پرتش کردم بیرون ...

به محلی که آرزوش رو داشت بردمش بهشت خودش ...

درها رو باز کردم رو دستام گذاشتمش حرفهای دلمو بهش می گفتم ...

پاک اومد وپاکم رفت...

به غروب زل زده بودم داغم رو تازه تر می کرد...

اخرین بوسمو از لبهاش گرفتم بد جوری دوباره گریم گرفت...

نمی دونم با چه حالی به خونه برگشتم وساعت چند شده بود ...

روی تخت خوابوندمش مدام موهاش رو نوازش می کردم اختیارم دست خودم نبود سرم رو روی سینش گذاشتم زدم زیر گریه ...

تلفن زنگ خورد باید خبری میدادم پدرش بود از حالم پرسید که گفتم خوبم گفت که تا صبح کسی مزاحمتون نمیشه ...

تمام طول شب رو مدام نگاهش میکردم دستش رو میفشردم صداشمی زدم تکونش میدادم و هر مرتبه بدتر از پیش گریه می کردم ...

صبح که شد دیدم رو سرم اند تو آغوش گرفته بودمش همه یه طوری می خواستن آرومم کنن ...

مقدمات رو انجام داده بودند یک ساعتی از هم دور موندیم ...

تو لباس سفید که دیدمش رو پام بند نشدم...

می خواستم بدوم به سمتش که مانعم شدن ...

پدرو باباش زیر بغلم رو گرفته بودن ...

به محل که رسیدیم گفتم می خوام باهاش وداع کنم حالم رو خوب درک کردن برای آخرین بار بوئیدمش دستش رو گرفتم یه بوس از صورتش کردم ...

از اشکام خیسش کرده بودم ...

از محل دورم کردن ...

وقتی که تو بردنش حالم بد شد دویدم که بیام اما مانعم شدن مرتب صداش می کردم با گریه از همشون التماس می کردم ...

وقتی رسیدم همهچیز تمام شده بود راهی برام باز کردن به هش که رسیدم رو خاکها ولو شدم گلها رو کنار زدم و زمین رو چنگ می زدم بعدشم با مشت روی خاکها می زدم از زور سیل اشک جولوم رو خوب نمی دیدم زیر بغلم رو خواستن بگیرن که برگشتم و گفتم می خام پیشش بمونم ...

جز آشنایان کسی نمونده بود گفتن بلند شو که مراسم داریم داد که زدم می خوام تنها باشم ازم دور شدن پدرم برگشت و گفت من پیشت میمونم که با خواهش من اونم رفت ...

تازه معنی رنگ مشکی رو درک کردم تا شب گلها رو پرپر روی مزارش میکردم خندهش و صورتش مدام جولوم بود بد جوری دلم گرفته بود نیمه شب که شد دنبالم اومدن و به زور مرا کشاندن و بردن

یک هفته کامل پیشش موندم و ماهش هر روز...

دنیا دیگه برام ارزشی نداشت اگه می تونستم ...

هر جا وهروقت که اسمش میومد داغون میشدم اشکم در میومد... همکارها خواستن با کار مشغولم کنن که از پیششون رفتم پدرخانومم هر چی سعی کرد منو آروم کنه موفق نشد چون پاره ای از وجودم از دست رفته بود ...

هر روز با همیم بخصوص 5 شنبه ها. بهش قول دادم که همیشه پیشش میمونم و به هش وفادارم .

حالا که اون نیست شبا هم صحبتم همون{ قسمت} از حمید عسگریه ...

از همه ی شما که حالم رو درک کردید متشکرم اگه حتی یه قطره اشک تو چشمتون جمع شده ازتون تمنا دارم اون رو به اون تقدیم کنین...

قربون اون اشکتون ...

 به اونایی که عشق رو به مسخره می گیرن و می گن عشقوتجربه و درک نکردم  فقط می گم یک ثانیه هم کافیه چه به یک روزیا یک شب... همیشه دنبال عشق واقعی باشید .هیچ دختری دیگه برام معنی خاصی نداره ..........................

فقط عشقه که با اون زندهم...

این اولین و آخرین داستان زندگیمه ...

لطفا سراغمو نگیرید و راحتم بزارید همین ...دیگه نمی تونم ادامه بدم...

نویسنده: یه عاشق!!

 

: امین ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢٧ خرداد ۱۳۸٧


+ چرا ما در خانواده این گونه هستیم؟!! متن زیر را بخوانید

 

I ran into a stranger as he passed by,

 

با مردی که در حا ل عبور بود برخورد کردم


"Oh excuse me please" was my reply.

 

 اوو!! معذرت میخوام 


He said, "Please excuse me too;

 

من هم معذرت میخوام


I wasn't watching for you."

 

حواسم نبود


We were very polite, this stranger and I.

 

ما خیلی مؤدب بودیم ، من واین غریبه


We went on our way saying good-bye.

 

خداحافظی کردیم وبه راهمان ادامه دادیم


But at home a difference is told,

 

اما در خانه چیزی متفا وت گفته میشه  


how we treat our loved ones, young and old

 

با آنهایی که دوست داریم چطور رفتار میکنیم

 

Later that day, cooking the evening meal,

 

کمی بعد آنروز، در حال پختن شام


My son stood beside me very still.

 

پسرم خیلی آرام کنارم ایستا د


As I turned, I nearly knocked him down.

 

همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا"   انداختمش


"
Move out of the way," I said with a frown.

" اه !! ازسرراه برو کنار"

 

با اخم گفتم

 

He walked away, his little heart broken.

 

قلب کوچکش شکست ورفت

 


I didn't realize how harshly I'd spoken.

 

نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم


While I lay awake in bed,

 

وقتی توی تختم بیدار بودم


God's still small voice came to me and said,

 

صدای آرام خدا در درونم گفت


"While dealing with a stranger, common courtesy you use,

 

وقتی با یک غریبه برخورد میکنی ، آداب معمول را رعایت میکنی

 

But the children you love, you seem to abuse.

 

اما با بچه ای که دوست داری بد رفتار میکنی

 

Go and look on the kitchen floor,

 

برو به کف آشپزخانه نگاه کن


You'll find some flowers there by the door.

 

آنجا نزدیک در چند گل پیدا میکنی

 

Those are the flowers he brought for you.

 

آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است


He picked them himself: pink, yellow and blue.

 

خودش آنها را چیده: صورتی و زرد و آبی


He stood very quietly not to spoil the surprise,

 

آرام ایستاده بود که سورپریزت بکنه


and you never saw the tears that filled his little eyes."

 

وهرگز اشکایی که چشمای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی


By this time, I felt very small,

 

در این لحظه احساس حقارت کردم


and now my tears began to fall.

 

واشکام سرازیرشدند

 

I quietly went and knelt by his bed;

 

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم

 

"Wake up, little one, wake up," I said. "

 

بیدار شو کوچولو ، بیدار شو

 

Are these the flowers you picked for me?"

 

اینا گل ها ین که تو برام چیدی؟


He smiled, "I found 'em, out by the tree.

 

او خندید— اونا رو کنار درخت پیدا کردم


I picked 'em because they're pretty like you.

 

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن


I knew you'd like 'em, especially the blue."

 

می دونستم دوستشون داری ، مخصوصا" آبیه رو

 

I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today;

 

گفتم پسرم واقعا" متاسفم از رفتاری که امروز داشتم


I shouldn't have yelled at you that way."

 

نمیبایست اونطور سرت داد بکشم


He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway."

 

گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان 

 
I said, "Son, I love you too,

 

گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

 

and I do like the flowers, especially the blue."

 و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبیه رو

 

 

 

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days.

But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives.

And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think?

So what is behind the story?

What does the word FAMILY mean to us?

 

آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکتی که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد.اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد کرد.

و به این فکر کنید که ما خود را وقف کا رمیکنیم ونه خانواده مان .چه سرمایه گذاری   نا عاقلانه ای !! اینطور فکر نمیکنید؟!!پشت این داستان چه پندی نهفته است. کلمه " خانواده "  یعنی چه ؟؟

 

: امین ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ٢٧ خرداد ۱۳۸٧


+ آئینه

توفان‌ها

در رقص ِ عظیم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندی

 

 

نی‌لبکی می‌نوازند،

و ترانه‌ی ِ رگ‌های‌ات
آفتاب ِ همیشه را طالع می‌کند.


 

بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های ِ شهر
حضور ِ مرا دریابند.


 

دستان‌ات آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند


 

پیشانی‌ات آینه‌ئی بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن می‌نگرند
تا به زیبائی‌ی ِ خویش دست یابند.


 

دو پرنده‌ی ِ بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


 

تا در آئینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وار ِ در قالب ِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ِ ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریز ِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریائی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


 

و سپیده‌دم با دست‌های‌ات بیدار می‌شود.


: امین ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢٧ خرداد ۱۳۸٧