سلام مهربان ,;'*_*',,Hi My MeLLoW

سلام من به خورشید و ستاره *سلام من به قلبی پاره پاره *سلام من به تو ای مهربان دوست *ببین عشقم چه زیبا و چه نیکوست *سلام من به هر چیزی که خوب است *به خورشیدی *به خورشیدی که هنگام غروب است

+ عشق رمانتیک!

یکی از مواردیکه همواره تکرار شده و بصورت اپیدمی در آمده است مسئله دوست داشتن و عشق می باشد. متاسفانه عدم برقراری آزاد بین جنسیتها ، در نهایت تاثیراتی رو در جاهای دیگری خواهد گذاشت. مسئله محدودیت بی شمار برای زنان و همچنین ظرفهای بزرگ احساسی در آنان باعث می شود که این قطار توسط آنان از مسیر خارج گردد. اینکه زنها عامل تحریک قلمداد شوند و برای جلوگیری از به انحراف کشیده شدن سایرین ، سعی در کنترل ارتباطات زنان شود باعث می گردد، همواره پرده ای بین زنان و حقیقت شکل بگیرد. از طرف دیگر زنان دارای احساسات غالب بر منطق بیشتری نسبت به مردان هستند که نتیجه این هم تشکیل ابری غلیظ تر از خیال نسبت به مردان ، برای آنان می شود. اما علاوه بر این 2 عامل یک مسئله ای در ارتباط با آنان فراموش شده است. اینکه آنها در 9 سالگی به بلوغ می رسند و بمحض شروع دیگر خواهی بخاطر شرایط خانواده و اجتماع ارتباطات آنان قطع می گردد! آنها تا سنین 16 یا 17 سال بطور کل فراموش شده می باشند و هیچ پردازشی بر روی رفتار آنان نمی شود! در واقع شاید به تعبیری چون در این فاصله 7 یا 8 ساله دختران هنوز شکل نیافته اند و پسرها نیز بالغ نیستند اصلاً نیازی به تحلیل این دوره حس نشده است!! ولی به هرحال این خلاء فراموش شده زمانیست که دختران درگیر پالسهای دیگر خواهی هستند ولی به هیچ عنوان مفری برای ارتباط ندارند. در نتیجه در تنهایی خود مشغول شبیه سازی برای آینده و یافتن پاسخی برای تنهایی خود هستند ، آنهم در فرصتی چندین ساله !!! 3 مورد یاد شده بالا در واقع عواملیست که پی ریزی مالیخولیای احساسی فعلی را برای دختران رقم زده است!! در واقع احساسات برای زنها چیزی ارزشمند و قابل ستایش است اما فکر می کنم عوامل خارجی باعث شده شکل نرمال این مسئله از بین برود و آنها را وارد فضای هپروت و غبار آلود نماید!جائیکه زنده بودن با احساسات سنجیده می شود! دختران پس از طی این فاصله در اولین ارتباطات خود با پسرهای اطرافیان یا فامیل روبرو می گردند. پسرهائیکه تازه به سن بلوغ رسیده اند و فشارهای جنسی و دیگر خواهی آنان آغاز شده است. پسرهائیکه اکنون چیزی فراتر از فوتبال بازی سر کوچه می خواهند! آنها نیز اکنون برای اولین بار متوجه شده اند که تنها هستند! به نظر من تنهایی تصویر دقیق سن بلوغ است. پسرها آزادتر و تحریک پذیر تر از دختران هستند. آنها اکنون متوجه موجودی شده اند که تا بحال به آن توجهی نداشتند می خواهند دورش بچرخند، لمسش کنند ، باهاش حرف بزنند ، برای لحظاتی تصاحبش کنند ، ببوسندش و کلاً بفهمند چی توی مغز این پدیده می گذرد!

ادامه دارد...


آنها می خواهند تمرین کنند تا بعد ها بتوانند در ازدواج موفقتر باشند. اما خانواده و اجتماع اجازه این ارتباطات را نمی دهد. فشارهای روحی و جسمی فشار می آورد و باعث می شود پسرها بسمت دختر نقب بزنند. دختر نیز سالها برای خود رویاها داشته و اکنون پسری را میبیند که تلاش وی را برای رسیدن به خود ، پاسخ رویاهایش می نامد.او نیز تنهاست و می خواهد با دیگران ارتباط داشته باشد و حس کند ، لمس کند و ببیند که میزان جذابیتش چقدر است.پس او هم پسر را به کندن تشویق می کند! این مسائل در نوجوانی بنیانگذار اصول عشق رمانتیک خواهد بود. عشق رمانتیک نیز عامل بخواب فرو رفتن افراد!! اصول این عشق بر این پایه استوار است که محبوب موجودی است ارزشمند که دستیابی به آن دشوار است! برای همین کمتر می بینید که کسی از دستیابی آسان به جنس مخالف ، عشقی عمیق انتظار داشته باشد! این تحریمها و رفتارها نیز باعث می شود که میزان تلاش و ماندگاری و استقامت یک فرد اندازه عشق وی تلقی گردد ! نهایتاً اینکه دختر و پسر به هم می رسند و مخفیانه همدیگر را برانداز می کنند! این ناشناخته بودن گرایشی را می آورد که آنها عشق می خوانندش! در این میان در فضای شادی بخش ، حتی بوسه ها و لمس کردنها نیز رد و بدل میشود و گفتارهای عاشقانه نیز همه چیز را گرمتر می کند. پسر به تمام خواستهای دختر تن می دهد چرا که فعلاً می خواهد زمان کافی برای با وی بودن داشته باشد. دخترها هم این پذیرایی را تعهد قلمداد می کنند! اما ناگهان یک روز ( عموماً توسط پسرها) قائده بازی بهم می ریزد چرا که یکی از طرفین حدس می زند بهتر است دنیای بزرگتری را بشناسد و از این تمرین در جاهای دیگر نیز استفاده کند. در نتیجه وی لقب خائن به خود می گیرد. دختر دچار دلسردی می گردد و خود را جمع می کند. احساس می کند که از وی سوء استفاده شده وی شدیداً به اطرافیان بی اعتماد می گردد. تنها راه برای ترمیم زخمهای خود را در تنهایی و شبیه سازی های خود می یابد. او اینبار مترصد فرصتی بهتر می نشیند که عشق واقعی را بیابد و دیگر اجازه ندهد که بازیچه قرار بگیرد!! ممکن است چندین و چند بار این داستان با حالتهای متفاوت ولی با یک چنین چهارچوبی تکرار گردد اما چیزی که ثابت است ، تشکیل بیشتر دیوارهای دفاعی از جنس بی اعتمادی بدور دختران ، و همچنین نگرانی از پیدا نکردن دست یک عاشق واقعی که نتیجه آن ورود به رویا ها و همچنین بدبینی نسبت به جنس مخالف می گردد. همچنین روی آوردن به تظاهر و ابراز بی ارزش بودن جنس مخالف و انتظار پنهانی برای بدست آوردن مردی! که ورای از تمام مسائل ، عاشق و دیوانه وی باشد!

این وسط تمام اشتباهات و ضربه ها میل جنسی تلقی می گردد و هر کجا که آن را بیابند فاسد کننده عشق می خوانندش! آنها فکر می کنند برای عاشقان آخرین چیز رابطه جسمی است و نباید فعلاً به آن فکر کنند..عاشق به چیزی بغیر از وصال فکر نمی کند و وصال نیز مفهوم ازدواج می باشد! در آن صورت نیز رابطه جنسی موردی ندارد! عشق تمام زندگیست و آسمانی! مسائل جنسی فاسد کننده آن و باعث از دست دادن یار می گردد و حیوانیست!! این فضای رومانتیک در افراد لحظه به لحظه غلیظتر می شود. و نتیجه این غلظت دید کمتر و ضربه های بیشتر خواهد بود که کینه شدیدتری را فراهم می آورد. انتظارات نیز از عشق بالاتر می رود و رفتارها غیر واقعی تر ! گروهی از دختران عشق را دست نیافتنی می پندارند و در افسردگیها فرو می روند. گروه جسورتری از زنان هم عشق را اصلاً رها شده می یابند و اینطور تظاهر می کنند که این مسائل اهمیتی کمتر از چیزهای دیگر برای آنان دارد! گروهی اصلاً ضد مرد می گردند و هر کجا که بتوانند اعلام می کنند که آنها را آدم بحساب نمی آورند! مردها نیز بدتر از زنها..آنها احساس غرور می کنند ولی اکنون دخترها اجازه شفافیت رابطه را نمیدهند چراکه اگر تعارفات را کنار بگذاریم از نظر آنان مردها یا خائن هستند یا باید ازدواج کنند! گروهی از پسرها نیز بخاطر قیود اجتماعی و حتی ترس از ریختن آبروی خانواده، ارتباطات محدودی دارند و در نتیجه هرگز رفتار صحیح ارتباطی را یاد نمی گیرند و نهایتاً هیچ گاه به دختری شایسته دست پیدا نمی کنند. آنها این ضعف را نمی بینند و از دخترانی که شایسته می پندارند و به آنها دست نمی یابند کینه بدل می گیرند! گروهی نیز شکست خورده عشقند! گروهی نیز بدنبال یافتن شاهزاده ها هستند و در نتیجه بقیه دخترها را فاقد ارزش تلقی می کنند.. گروهی آنان را کالا و بدست آوردنی تلقی می کنند. گروهی بدلیل عدم قدرت در بدست آوردن دختری شایسته تظاهر می کنند که نسبت به آنان گرایشی ندارند! و هزاران مدل دیگر که تمامی آنان را خود بهتر می شناسید اما اینها باعث می شود هر فرد از یک سمت بروی دیوار بدبینی آجری قرار دهد و فاصله را قطور تر کند تا ضربه کمتری بخورد! در این زندان فکری نیازهای فردی و جنسی خود را عریان می کنند و حق خود را می طلبند اما از سوی افراد پس زده می شوند و بی ارزش خوانده شده و عامل این بحرانها تلقی می گردند! در مثال ساده و قابل لمس می توان در همین فضای وبلاگها این بدبینی ها را در قبال افرادی از هر 2 گروه دید که زمان خود را صرف فحاشی و تخلیه عقده های خود می کنند! چه داستانهای چرت و پرت و دروغ و تهمتهایی ناروا و رکیکی که بهم نمیبندند تا دیگران را بی ارزش کنند! یا گروهی رو ببینید که در قفس خود شمع روشن کرده اند و عشق نویسی می کنند! تمام اینها یعنی بحران! تمام این بدبینی ها و تهاجمات و کمبودها از وجود عاملی دروغ، پوچ ، خود ساخته و انتظاری غیر واقعی و شبیه سازی شده از دیگر خواهی نشات می گیرد که عشق رمانتیک خوانده می شود!
اما باز گردیم به اجتماعات انسانی ... عشق رومانتیک متاسفانه در میان افراد بشدت تبلیغ می گردد و در چهارچوب آن مردی که نسبت به زنی احساس عمیق عاشقانه دارد ، هیچگاه نباید تصور برقرار کردن رابطه جنسی را در افکار خود بپروراند ، زیرا هرگونه رابطه ای سبب خدشه دار شدن این احساس لطیف می گردد!!و این با اینکه قبول داشته باشیم روابط جنسی اوج فداکاری و خلوص دو نفر نسبت به یکدیگر است ضدیت دارد.در روابط عشقی هم نباید کتمان کرد، مرد و زنی که یکدیگر را دوست دارند ، امکان حالتی را دارا هستند که تخمین معیار آن ممکن نیست و این حالت باعث می شود که افراد از بسیاری بیچارگیها و ناملایمات اجتماعی چشم بپوشند. عدم شناخت این حالت برای هر فرد بدبختی بزرگی است اما این امکان باید جزئی از زندگی باشد نه بعنوان هدف اصلی زندگی! در دنیای ما عشق تجربه ای عجیب است و همه چیز ضد آن! نژاد ، طبقات ، اخلاقیات وغیره. زن برای مرد همیشه تکه دیگر بود . جنس مخالف او بوده و در عین حال مکمل او . مرد همواره زن را تغییر می داده تا آن را بر خود منطبق کند. بقول سیمون دوبووار “ زن بت است ،الهه است ،مادر است ،جادوگر است ، نهایت است، اما هرگز خودش نیست”! بنابر این همه چیز در ورای عشق در حاله ای از غبار است. شبحی در ماست که همان خواست درونی ماست و ما از زن همیشه آن را می بینیم. همیشه تصوری که از او ساخته ایم را میبینیم ولی هیچگاه نمی توانیم واقعیت را لمس کنیم.
برای زن هم همین اتفاق می افتد. او هم خودش را جسم میبیند. خودش را مطابق تصویری که ما از او ساخته ایم می آراید.

واقعیت این است که او هرگز بانوی خودش نیست.زن همیشه در گودالی تاریک ، بین آنچه که هست و آنچه که تصور می کند که هست دست و پا می زند. تصوری که خانواده ، اجتماع ، مدرسه ، مذهبش و حتی عاشقش و غیره برای او ترسیم می کند. او هرگز زنانگیش را نمی تواند بشناسد چون مردان تصویر زنانگی را برای او می کشند
اکنون زمان آن است که اعلام کنم عشق امری طبیعی نیست بلکه کاملاً بشری است. ترکیبی از ذهنیت ما ناشی از جنسیت و تنهایی و ممنوعیتها ! چیزی که در طبیعت صرفاً بصورت دوست داشتن وجود دارد. عشق چیزیست که ما روزانه می سازیم و از بین می بریم. افراد برای فرار از این واقعیت همیشه می گویند عشق واقعی! اینگونه نیست و به سمت عشقهای رومانتیک کشیده میشوند که اون هم کاملاً مجازی است! دوست داشتن نهایت زیبایی در یک ارتباط است اما عشق رومانتیک چیزیست که آن را از حالت آزاد در می آورد و تملک دیگری را خواهان می شود. این عشق درست مثل آب که یخ را می سازد و خود نابود می کند ، روابط را از مسیر خارج می کند. انتخابهای عشقی همواره ضعف داشته اند.
ما هیچگاه اتنتخاب ثابتی نخواهیم داشت . در هر دو سمت کانونی از بحران شکل گرفته است . چراکه زن در تصویر ساخته شده از او مبحوس است و اگر جرات کند خودش باشد باید تصویر را نابود کند و این بار از سوی جامعه یک شورشی نامیده خواهد شد. همینطور در مردان ، که از بچگی زنانگی را در مادر و خواهر خود کشف می کند. وحشت و کشش بسمت زنای با آنها همواره در اذهانشان ترسیم میشود. از طرفی اجتماع و اخلاقیات ، همیشه محدودیت می سازند . حتی مسائل بهداشتی و یا ترس از مجرم تلقی شدن به این مسئله کمک می کند . تمام اینها باعث می شود که مردان همواره نقش بازی کنند و ادای آدمهایی را در بیاورند که طبق اصول و خواست شرافت در حرکتند!!
در اکثر ازدواجها همواره زنی را بر می گزینیم که هم طبقه و مناسب باشد!! و یا با سنت شکنی عشق را بر می گزینیم!! ولی اکثراً پس از سالها زندگی در میابیم که ( در هر 2 حالت) همچنان تنهاییم!! چرا که نمی خواهیم بپذیریم دوست داشتن و عشق از هم جدا هستند و ازدواج نتیجه عشق نیست. جامعه عشق را پایدار می خواند و آن را با ازدواج یکی می کند. هرگونه سرپیچی از آن جرم بشمار می آید! تمام اینها در راستای اهداف اجتماعات انسانیست . عشق اگر چیزی ساخته دست انسان نبود و یک امر طبیعی بود ، می باست پس از ازدواج محصور به همسر میشد. مثل طبیعت بعضی حیوانات در امور جنسی که مثلاً سالی یک ماه نیاز آنان ظاهر شده و پس از آن از بین می رود .. اما در عشق انسانی ما بیشمار افرادی که میبینیم دوباره عاشق می شوند! بیشمار افرادی که از ترس نابود شدن همسر تظاهر می کنند که ذهنیت دیگری ندارند و یا خود را مجبور می کنند که به خانواده پایبند بمانند!

عشق با دیگر خواهی یا دوباره خواهی سنخیتی ندارد ولی بروز آن ما را به این نتیجه می رساند که عشق جذابیتی است مثل دیگر جذابیتها و چیزیست ساخته دست بشر! باید پذیرفت که بالاترین حد عشق ازدواج نیست و اصول این دو از هم جداست. نکته این است که حمله به عشق حمله به ازدواج و در نهایت حمله به کانون اجتماع تفسیر می شود و در نتیجه افراد همگی شمشیر های خود را از غلاف در می آورند ! اما فراموش می کنند اجتماعات انسانی همواره در تلاشند تا اهداف خود را شرح دهند و نه عشق!
عشق از جانب اجتماع ممنوع است چرا که بعد از ازدواج ی تواند باز شکل بگیرد و خانواده را از مسیر خارج کند. چراکه عشق مرزی ندارد . بخاطر عدم قبول واقعیت ، حتی نظریات عمومی هم لنگ می زنند و نمی توانند چیزی ثابت را بیازمایند. مردی را اگر عاشق همسرش فرض کنیم و عشق را هم از امور جنسی جدا بخوانیم بنا به اعتقاد عموم این نهایت خوشبختیست!! ولی با قبول این مطلب نباید اشکالی داشته باشد که این مرد با یک فاحشه بخواید! چراکه واقعیت این است که رفتارش چیزی از طرفین را پایمال نمی کند و سهم هر کس سر جای خودش است. انتظار تعهدی هم که از همسر میرود فقط یک خواسته است که شکل قانونی بخود گرفته است ، اما واقعاً جزء حقوق نیست. چطور است بیایم و عشق را با روابط جنسی توام بخوانیم؟ اما پاسخ چیست ؟ بزرگترین وحشت عشق از رابطه جنسی است . چراکه یک فاحشه کاریکاتور عشق را به نمایش می گذارد. او براحتی عشق را از میدان بدر میکند. افراد ، به اشخاصی که به این مرحله رسیده اند می گویند “ شما عاشق واقعی نبودید!! عاشق واقعی خیانت نمی کند!!” و دوباره برای پیدا کردن عشق واقعی که معلوم نیست کجاست عشق رومانتیک را می سازند! ... چطور است عشق و رابطه جنسی را در یک راستا بدانیم؟؟ اما مگر غیر از این است که عشاق آرزوی در دست گرفتن دست دیگری را دارند؟ آرزوی بوسیدن دیگری؟؟ آرزوی اینکه بوی یکدیگر را حس کنند؟ سر بروی شانه هم بگذارند؟ هم را در آغوش بگیرند؟ مگر اینها بخشی از رابطه جنسی نیست؟ حال اگر کسی آرزو کند با معشوقش حمام کند چی؟ اگر آرزو کند از بدن لخت معشوق نقاشی بکشد چی؟ اگر بهترین لحظه جنسیتش را با معشوق بخواهد چی؟ آیا اینها دیگر عاشق و معشوق نیستند چون رابطه کامل پیدا می کنند؟ فرق این رابطه با رابطه اولیه در کجاست؟ آن یکی آسمانیست و این یکی حیوانی؟ این مرز را کی تعیین می کند؟ آیا بخاطر این عشق و دستیابی به آن باید انتظار ازدواج داشت؟؟ آیا هدف ازدواج این است؟؟ نهایت عشق ازدواج است؟

نتیجه این پارادوکسها چیست؟ فقط یک مسئله ... زیباترین میل بشری در دوست داشتن توصیف شده است .
حقیقی ترین میل بشری در روابط جنسی تفسیر می گردد
و عشق خیالیست مجازی و تلفیقی از جنسیت و تنهایی و ممنوعیتها .

عشق ساخته دست ماست و تجربه ای دوست داشتنی. تجربه ای باید ، مثل سایر تجربه ها در زندگی افراد ... اما نه هدفی برای آمال آرزوها که در راستای ازدواج یا چیز دیگری بخواهد به ثمر بنشیند یا مرزی برایش تفسیر گردد

: امین ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳۸٧