یه نامه خیلی خیلی جالب_ عاشقانه!

علاقه و محبت شدیدی که تا بحال به تو ابراز می کردم

 

دروغ بود. مزخرف بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

 

روز به روز بیشتر می شه و هر چی بیشتر می گذره بیشتر تورو میشناسم

 

و به دورویی و دروغگویی تو بیشتر پی می برم.

 

اینو از صمیم قلب و با تمام وجودم می گم که بالاخره باید

 

از هم جدا بشیم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم که

 

روزی شریک زندگی تو باشم. گرچه حدوداً یک ساله که ما با همیم ولی

 

تو همین مدت تونستم به طبیعت پست تو پی ببرم و

 

اگه عشق ما سر بگیره و ازداوج کنیم، تمام عمر

 

از پشیمانی نخواهم گریخت و اگر چه آشنایی ما پایانش جدایی بود ولی با این جدایی باز هم

 

خوشبخت خواهم بود. حالا لازمه که بگم

 

این موضوع رو هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش

 

که این متن رو الکی نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است که اگر

 

باز هم بخوای درصدد آشتی با من باشی، ازت می خوام

 

جواب این متن رو ندهی چون جواب تو سراسر

 

دروغ و تظاهره ولی به ظاهر

 

محبت آمیزه و من تصمیم گرفتم برای همیشه

 

تو و یادگار تلخ عشقت رو فراموش کنم چون دیگه اصلاً حاضر نیستم

 

دوستت داشته باشم و شریک زندگیم تو باشی

 

 

  

حالا که این نامه رو خوندی و از من متنفر شدی از تو خواهش می کنم که این متنو از اول یک خط در میون بخونی تا به احساس واقعی من نسبت به خودت پی ببری.

/ 1 نظر / 16 بازدید
ღ♀ღ ايده ღ♀ღ

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] نوزاد در آغوش مادر نگاهی به آسمان ِ زمستان انداخت و پرسید: سردت نیست خورشید...؟؟؟ " واهه آرمن " [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]