یوسف گمگشته باز آید به...

سلام
من اومدم! با کوله باری از خاطره    نمیدونم تو این مدت که نبودم چیکار کردین ولی به من که خیلی خوش گذشت. رفتنی انقد عجله ای شد که وقت نشد بگم کجا میرم، بلاخره یه بهونه واسه مسافرت ما جور شد ( البته خرداد مشهد بودیما ا )  نهم قرار بود خاله ام از مکه بیاد ما هم ( بیشتر من!) از خدا خواسته شال و کلاه کردیم بریم تهران واسه استقبال و من در هیجان دیدن gf های فراوان خودم در این شهر نیمه غریب.
روز اول و دوم رو بگذریم ولیییییی مراسم استقبال رو بگم قرار بود پرواز ساعت 11شب بشینه ، 11 شد 1 و نیم  اونم شد 3 اونم شد 4ونیم ومای بیچاره کل شب رو نخوابیدیم( البته تو کل فامیل من فقط 45 min خوابیدم) بیدار موندن ما آسون بود ولی پیدا کردن یه قصاب شب زنده دار واسه قربونی کاری بسیارسخت و از اون مشکل تر این که یه دوربینم بدن دستت بگن حتما اولین لحظه رو باید بگیری ولی به علت خاموش بودن تلیفون خاله معلوم نباشه از کدوم در میان تو و جالبتر اینکه در این گیر و داربعد از دو سال یکی از دوستان دوران دانشگاه رو بینی!!!!!خلااصه ه  حوصله بقیش رو ندارین میدونم  ولی خوب فقط بدونین خیلی خیلی خوش گذشت و متاسفانه همچنان زندم و باید تحمل کنید! ولی یه چیز خیلی جالبه  تو تهران ظاهرا خیلی خیلی لوله ها دچار گرفتگی میشن! رو هر دری حداقل صد تا تبلیغ لوله باز کنی رنگارنگ میبینی که اتفاقا همشونم مال همون محلن!  لوله باز کنی این منطقه ! هوارتا!!!!!!  یه چیز دیگه هم بود که مردم خیلی مهربونی داره و مخصوصا به دختر خانوما خیلی احترام میذارن  هیچ دختری پیاده نمیمونه  نه که حساسن !  فقط نمیدونم چرا فقط من بیچاره باید وسط آفتاب بمونم    فعلا خداحافظ  بازم میاممژه

/ 5 نظر / 9 بازدید
"عاطفه"

سلام گیگیل خان پس تهران بودی؟؟دیدی تهرونیا چقده گلن[گل] همیشه به سفر[چشمک]

آمیتیس

به به. سلام. چه عجب. واقعامنت سر ما گذاشتی 4 خط آپ کردی. اونوقت میخواستی برای این 4 خط تاییدم بزاری؟؟؟

سلام سلام خوشحالم که خوش گذشته[گل] راستی یادم رفت بگم ! من رویام (منو تنهائیام)[نیشخند]

رويا

سلام سلام من به روزم ![چشمک] خوشحالم می کنین سر بزنین ![گل]

رويا

سلام سلام واقعا خدا باید آخر و عاقبت این دو تا رو به خیر کنه ![چشمک] بله دوست عزیزم سارا واقعا وجود خارجی داره و این داستان هم یه داستان واقعیه ! از یه زندگیه واقعی[ناراحت] ! سارا و رویا هم با هم نسبت دارن !‌سارا بهترین و صمیمی ترین دوسته منه ! یه جورایی برام مثل یه خواهر میمونه و من چون از اول داستان اونو شهاب همراهشون بودم و دیدم که چقدر عذاب کشیده ازش اجازه گرفتم تا داستانشو با یه نام مستعار اینجا بنویسم تا شاید باشن دختر و پسرایی که نخوان همه ی این راهو خودشون تجربه کنن[چشمک][لبخند] و جواب آخرین سوالت هم : اگه یه کم صبوری کنی بابای خودشم میبینه ولی نه تنها خنده دار نیست ! شاید به حال سارای بیچاره های های گریه هم بکنی ![ناراحت][گریه] و ممنونم بابت لطفت[گل][گل]